#52 - داستان شطرنج بازی شاه با دلقک
13 September 2021

#52 - داستان شطرنج بازی شاه با دلقک

فخری قمیشی

شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت | گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش | که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان | دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر | باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد | بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت | زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد | گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین | کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف | ای تو مات و من ز زخم شاه مات می‌زنم شه شه به زیر رختهات | چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر | خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست | مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان | زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده | رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار | یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر | یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابستهٔ میقات بود | مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بی‌کس است | چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج | نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد | اجتهادی می‌کند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن | زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رئیسیش آرزوست | ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب | ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال | هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ | تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ | زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد | کز ضجر خود را بدراند شکم غصهٔ آن بی‌مرادیها و غم