داستان‌های مثنوی

داستان‌های مثنوی

Radio Bamdad
69 episodes

About

مثنوی، مشهور به مثنوی معنوی (یا مثنوی مولوی)، نام کتاب شعری از مولانا جلال‌الدین محمد بلخی این کتاب از ۲۶,۰۰۰ بیت و ۶ دفتر تشکیل شده و یکی از برترین کتاب‌های ادبیات عرفانی کهن فارسی و حکمت پارسی پس از اسلام است. این کتاب در قالب شعری مثنوی سروده شده ‌است که در واقع عنوان کتاب نیز هست. خانم فخری قمیشی داستان‌های شیرین این کتاب را در قالبی ساده‌فهم بیان و تفسیرمی‌کنند
more

Language

Persian

Categories

Top CategoriesView all

19 May 2022

#70 - جوجه تیغی و مار

فخری قمیشی
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را * می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما | ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان * کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا | خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر * با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا | گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن * ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا | پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان * بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا | بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن * سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا | آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم * سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها | بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل * گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا | بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا * ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا | فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین * ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا | رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر * مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما
05 May 2022

#69 - اعرابی و مرد فیلسوف‌نما

فخری قمیشی
یک عرابی بار کرده اشتری * دو جوال زفت از دانه پری | او نشسته بر سر هر دو جوال * یک حدیث‌انداز کرد او را سال | از وطن پرسید و آوردش بگفت * واندر آن پرسش بسی درها بسفت | بعد از آن گفتش که این هر دو جوال * چیست آکنده بگو مصدوق حال | گفت اندر یک جوالم گندمست * در دگر ریگی نه قوت مردمست | گفت تو چون بار کردی این رمال * گفت تا تنها نماند آن جوال | گفت نیم گندم آن تنگ را * در دگر ریز از پی فرهنگ را | تا سبک گردد جوال و هم شتر * گفت شاباش ای حکیم اهل و حر | این چنین فکر دقیق و رای خوب * تو چنین عریان پیاده در لغوب | رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد * کش بر اشتر بر نشاند نیک‌مرد | باز گفتش ای حکیم خوش‌سخن * شمه‌ای از حال خود هم شرح کن | این چنین عقل و کفایت که تراست * تو وزیری یا شهی بر گوی راست | گفت این هر دو نیم از عامه‌ام * بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام | گفت اشتر چند داری چند گاو * گفت نه این و نه آن ما را مکاو | گفت رختت چیست باری در دکان * گفت ما را کودکان و کو مکان | گفت پس از نقد پرسم نقد چند * که توی تنهارو و محبوب‌پند | کیمیای مس عالم با توست * عقل و دانش را گوهر تو بر توست | گفت والله نیست یا وجه العرب
23 April 2022

#68 - مردی که ادعا می‌کرد خدا گناهانش را نمی‌گیرد

فخری قمیشی
آن یکی می‌گفت در عهد شعیب * که خدا از من بسی دیدست عیب | چند دید از من گناه و جرمها * وز کرم یزدان نمی‌گیرد مرا | حق تعالی گفت در گوش شعیب * در جواب او فصیح از راه غیب | که بگفتی چند کردم من گناه * وز کرم نگرفت در جرمم اله | عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه * ای رها کرده ره و بگرفته تیه | چند چندت گیرم و تو بی‌خبر * در سلاسل مانده‌ای پا تا بسر | زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه * کرد سیمای درونت را تباه | بر دلت زنگار بر زنگارها * جمع شد تا کور شد ز اسرارها | گر زند آن دود بر دیگ نوی * آن اثر بنماید ار باشد جوی | زانک هر چیزی بضد پیدا شود * بر سپیدی آن سیه رسوا شود | چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود * بعد ازین بر وی که بیند زود زود | مرد آهنگر که او زنگی بود * دود را با روش هم‌رنگی بود | مرد رومی کو کند آهنگری * رویش ابلق گردد از دودآوری | پس بداند زود تاثیر گناه * تا بنالد زود گوید ای اله | چون کند اصرار و بد پیشه کند * خاک اندر چشم اندیشه کند | توبه نندیشد دگر شیرین شود * بر دلش آن جرم تا بی‌دین شود | آن پشیمانی و یا رب رفت ازو * شست بر آیینه زنگ پنج تو | آهنش را زنگها خوردن گرفت * گوهرش را زنگ کم کردن گرفت | چون نویسی کاغد اسپید بر * آن نبشته خوانده آید در نظر | چون نویسی بر سر بنوشته خط * فهم ناید خواندنش گردد غلط | کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد * هر دو خط شد کور و معنیی نداد | ور سیم باره نویسی بر سرش * پس سیه کردی چو جان پر شرش | پس چه چاره جز پناه چاره‌گر * ناامیدی مس و اکسیرش نظر | ناامیدیها بپیش او نهید * تا ز درد بی‌دوا بیرون جهید | چون شعیب این نکته‌ها با وی بگفت * زان دم جان در دل او گل شکفت | جان او بشنید وحی آسمان * گفت اگر بگرفت ما را کو نشان | گفت یا رب دفع من می‌گوید او * آن گرفتن را نشان می‌جوید او | گفت ستارم نگویم رازهاش * جز یکی رمز از برای ابتلاش | یک نشان آنک می‌گیرم ورا * آنک طاعت دارد و صوم و دعا | وز نماز و از زکات و غیر آن * لیک یک ذره ندارد ذوق جان | می‌کند طاعات و افعال سنی * لیک یک ذره ندارد چاشنی
12 April 2022

#67 - باغبان حیله‌گر و میهمان ناخواسته

فخری قمیشی
اغبانی چون نظر در باغ کرد | دید چون دزدان بباغ خود سه مرد * یک فقیه و یک شریف و صوفیی | هر یکی شوخی بدی لا یوفیی * گفت با اینها مرا صد حجتست | لیک جمع‌اند و جماعت قوتست * بر نیایم یک تنه با سه نفر | پس ببرمشان نخست از همدگر * هر یکی را من به سویی افکنم | چونک تنها شد سبیلش بر کنم * حیله کرد و کرد صوفی را به راه | تا کند یارانش را با او تباه * گفت صوفی را برو سوی وثاق | یک گلیم آور برای این رفاق * رفت صوفی گفت خلوت با دو یار | تو فقیهی وین شریف نامدار * ما به فتوی تو نانی می‌خوریم | ما به پر دانش تو می‌پریم * وین دگر شه‌زاده و سلطان ماست | سیدست از خاندان مصطفاست * کیست آن صوفی شکم‌خوار خسیس | تا بود با چون شما شاهان جلیس * چون بباید مر ورا پنبه کنید | هفته‌ای بر باغ و راغ من زنید * باغ چه بود جان من آن شماست | ای شما بوده مرا چون چشم راست * وسوسه کرد و مریشان را فریفت | آه کز یاران نمی‌باید شکیفت * چون بره کردند صوفی را و رفت | خصم شد اندر پیش با چوب زفت * گفت ای سگ صوفیی باشد که تیز | اندر آیی باغ ما تو از ستیز * این جنیدت ره نمود و بایزید | از کدامین شیخ و پیرت این رسید * کوفت صوفی را چو تنها یافتش | نیم کشتش کرد و سر بشکافتش * گفت صوفی آن من بگذشت لیک | ای رفیقان پاس خود دارید نیک * مر مرا اغیار دانستید هان | نیستم اغیارتر زین قلتبان * اینچ من خوردم شما را خوردنیست | وین چنین شربت جزای هر دنیست * این جهان کوهست و گفت و گوی تو | از صدا هم باز آید سوی تو * چون ز صوفی گشت فارغ باغبان | یک بهانه کرد زان پس جنس آن * کای شریف من برو سوی وثاق | که ز بهر چاشت پختم من رقاق ...
29 March 2022

#66 - شیخ دست بریده

فخری قمیشی
بود درویشی بکهساری مقیم * خلوت او را بود هم خواب و ندیم | چون ز خالق می‌رسید او را شمول * بود از انفاس مرد و زن ملول | همچنانک سهل شد ما را حضر * سهل شد هم قوم دیگر را سفر | آنچنانک عاشقی بر سروری * عاشقست آن خواجه بر آهنگری | هر کسی را بهر کاری ساختند * میل آن را در دلش انداختند | دست و پا بی میل جنبان کی شود * خار وخس بی آب و بادی کی رود | گر ببینی میل خود سوی سما * پر دولت بر گشا همچون هما | ور ببینی میل خود سوی زمین * نوحه می‌کن هیچ منشین از حنین | عاقلان خود نوحه‌ها پیشین کنند * جاهلان آخر بسر بر می‌زنند | ز ابتدای کار آخر را ببین * تا نباشی تو پشیمان یوم دین
18 March 2022

#65 - نگاه کردن عزراییل بر مرد

فخری قمیشی
اد مردی چاشتگاهی در رسید * در سرا عدل سلیمان در دوید | رویش از غم زرد و هر دو لب کبود * پس سلیمان گفت ای خواجه چه بود | گفت عزرائیل در من این چنین * یک نظر انداخت پر از خشم و کین | گفت هین اکنون چه می‌خواهی بخواه * گفت فرما باد را ای جان پناه | تا مرا زینجا به هندستان برد * بوک بنده کان طرف شد جان برد | نک ز درویشی گریزانند خلق * لقمهٔ حرص و امل زانند خلق | ترس درویشی مثال آن هراس * حرص و کوشش را تو هندستان شناس | باد را فرمود تا او را شتاب * برد سوی قعر هندستان بر آب | روز دیگر وقت دیوان و لقا * پس سلیمان گفت عزرائیل را | کان مسلمان را بخشم از بهر آن * بنگریدی تا شد آواره ز خان | گفت من از خشم کی کردم نظر * از تعجب دیدمش در ره‌گذر | که مرا فرمود حق کامروز هان * جان او را تو بهندستان ستان | از عجب گفتم گر او را صد پرست * او به هندستان شدن دور اندرست | تو همه کار جهان را همچنین * کن قیاس و چشم بگشا و ببین | از کی بگریزیم از خود ای محال * از کی برباییم از حق ای وبال
02 March 2022

#64 - کلوخ انداختن مرد از سر دیوار

فخری قمیشی
ر لب جو بوده دیواری بلند * بر سر دیوار تشنهٔ دردمند | مانعش از آب آن دیوار بود * از پی آب او چو ماهی زار بود | ناگهان انداخت او خشتی در آب * بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب | چون خطاب یار شیرین لذیذ * مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ | از صفای بانگ آب آن ممتحن * گشت خشت‌انداز از آنجا خشت‌کن | آب می‌زد بانگ یعنی هی ترا * فایده چه زین زدن خشتی مرا | تشنه گفت آبا مرا دو فایده‌ست * من ازین صنعت ندارم هیچ دست | فایدهٔ اول سماع بانگ آب * کو بود مر تشنگان را چون رباب | بانگ او چون بانگ اسرافیل شد * مرده را زین زندگی تحویل شد | یا چو بانگ رعد ایام بهار * باغ می‌یابد ازو چندین نگار | یا چو بر درویش ایام زکات * یا چو بر محبوس پیغام نجات | چون دم رحمان بود کان از یمن * می‌رسد سوی محمد بی دهن
23 February 2022

#63 - حقیر نگریستن آدم بر ابلیس

فخری قمیشی
چشم آدم بر بلیسی کو شقی‌ست * از حقارت وز زیافت بنگریست | خویش‌بینی کرد و آمد خودگزین * خنده زد بر کار ابلیس لعین | بانگ بر زد غیرت حق کای صفی * تو نمی‌دانی ز اسرار خفی | پوستین را بازگونه گر کند * کوه را از بیخ و از بن برکند | پردهٔ صد آدم آن دم بر درد * صد بلیس نو مسلمان آورد | گفت آدم توبه کردم زین نظر * این چنین گستاخ نندیشم دگر | یا غیاث المستغیثین اهدنا * لا افتخار بالعلوم و الغنی | لا تزغ قلبا هدیت بالکرم * واصرف السؤ الذی خط القلم | بگذران از جان ما سؤ القضا * وامبر ما را ز اخوان صفا | تلخ‌تر از فرقت تو هیچ نیست * بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست | رخت ما هم رخت ما را راه‌زن * جسم ما مر جان ما را جامه کن | دست ما چون پای ما را می‌خورد * بی امان تو کسی جان چون برد | ور برد جان زین خطرهای عظیم * برده باشد مایهٔ ادبار و بیم | زانک جان چون واصل جانان نبود * تا ابد با خویش کورست و کبود | چون تو ندهی راه جان خود برده گیر * جان که بی تو زنده باشد مرده گیر | گر تو طعنه می‌زنی بر بندگان * مر ترا آن می‌رسد ای کامران | ور تو ماه و مهر را گویی جفا * ور تو قد سرو را گویی دوتا | ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر * ور تو کان و بحر را گویی فقیر | آن بنسبت با کمال تو رواست * ملک اکمال فناها مر تراست | که تو پاکی از خطر وز نیستی * نیستان را موجد و مغنیستی | آنک رویانید داند سوختن * زانک چون بدرید داند دوختن
22 February 2022

#62 - گاو تنها در جزیره سرسبز

فخری قمیشی
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان * اندرو گاویست تنها خوش‌دهان | جمله صحرا را چرد او تا به شب * تا شود زفت و عظیم و منتجب | شب ز اندیشه که فردا چه خورم * گردد او چون تار مو لاغر ز غم | چون برآید صبح گردد سبز دشت * تا میان رسته قصیل سبز و کشت | اندر افتد گاو با جوع البقر * تا به شب آن را چرد او سر به سر | باز زفت و فربه و لمتر شود * آن تنش از پیه و قوت پر شود | باز شب اندر تب افتد از فزع * تا شود لاغر ز خوف منتجع | که چه خواهم خورد فردا وقت خور * سالها اینست کار آن بقر | هیچ نندیشد که چندین سال من * می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن | هیچ روزی کم نیامد روزیم * چیست این ترس و غم و دلسوزیم | باز چون شب می‌شود آن گاو زفت * می‌شود لاغر که آوه رزق رفت | نفس آن گاوست و آن دشت این جهان * کو همی لاغر شود از خوف نان | که چه خواهم خورد مستقبل عجب * لوت فردا از کجا سازم طلب | سالها خوردی و کم نامد ز خور * ترک مستقبل کن و ماضی نگر | لوت و پوت خورده را هم یاد آر * منگر اندر غابر و کم باش زار
14 February 2022

#61 - داستان زندانی مفلس

فخری قمیشی
بود شخصی مفلسی بی خان و مان * مانده در زندان و بند بی امان | لقمهٔ زندانیان خوردی گزاف * بر دل خلق از طمع چون کوه قاف | زهره نه کس را که لقمهٔ نان خورد * زانک آن لقمه‌ربا گاوش برد | هر که دور از دعوت رحمان بود * او گداچشمست اگر سلطان بود | مر مروت را نهاده زیر پا * گشته زندان دوزخی زان نان‌ربا | گر گریزی بر امید راحتی * زان طرف هم پیشت آید آفتی | هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست * جز بخلوتگاه حق آرام نیست | کنج زندان جهان ناگزیر * نیست بی پامزد و بی دق الحصیر | والله ار سوراخ موشی در روی * مبتلای گربه چنگالی شوی | آدمی را فربهی هست از خیال * گر خیالاتش بود صاحب‌جمال | ور خیالاتش نماید ناخوشی * می‌گدازد همچو موم از آتشی