
About
سپاه بوران دخت با جادوی فور، شاه هندوان، در یک وادی افتاده است و راه فرار ندارد. هندوان بر آنها آتش می بارند و همه را می سوزانند. بوران دخت که "نام مهین یزدان" می داند نجات می یابد و به دنبال سپاه هندوان می تازد. پیلان بسیاری را می کشد و به پیلی می رسد که فور و آذر حکیم بر آن سوارند. آنها را اسیر می کند و به اردوگاه خود می برد. نمی داند آنکه با آذر اسیر شده است فور است.
از آنها تعبیر خوابی می خواهد. آذر که در تقدیر دیده است که به دست زنی از ایران کشته خواهد شد، جواب نمی دهد و کشته می شود.