
فرهنگشهر . . . حق چیست و چگونه در و از آدمی پیدایش مییابد؟ و آیا سازگاری با تکلیف دارد؟! گوهر خرد در فرهنگ ایران، همآفرینی، همبغی، انبازی است. خرد در شاهنامه، جفت جو است، تا با دیگری، باهم شادی و جنبش را بیآفرینند. قانون (داد) در اجتماع برای آنست که افراد را باهم آفریننده سازد، نه برای معین ساختن تکالیف و وظایف، اکراه آور و اجباری نیست. حق=هاگ=آگ=تخم، مردم=مرتخم، اصل از خود بودن است. واژهی گستاخی، وارونهی امروز، برای ما چمای جسارت و پا را از گلیم خود بیشتر دراز کردن نداشته است! گستاخی که در اصل ویستااخو باشد، تخمی، ارتایی است که در درون هر فردی نهفته است. به خود گستری، به خودمانی بودن میگفتیم. انسان حق ندارد، حق هست! دارای اخو، خو، اهو، هو، هویت (بهمن+هما) هست. چیزی حق و حقیقت است که از خودش میشود، از خودش میجوید، از خودش میاندیشد، و این حق در پیوند، پیدایش مییابد. حق انتزاعی نیست و در بستن پیمان با دیگران پدیدار میشود. البته این حق یا اصالت، هنگامی آشکار میشود که میان دو برابر بسته شود. همان فلسفهی یکی بودن آفریننده با آفریده (تخم و خوشه) در فرهنگ نخستین ایران. و این مهم پیش نیاکان ما در تصویر (امروزه بیشتر در مفاهیم بیان میشود) اندیشیده شده است. هنگامی که دو اسب همزور و همگام به یک گردونه بسته شوند، آن چرخ به راه میافتد. نخشی از اصل آفرینش جهان و اجتماع. ولی هنگامی که قدرت با آدم پیمان میبندد، دو نیروی نابرابر، حق، داد، آزادی از بین میرود. امروزه ما با مفاهیم واژگونه سر و کار داریم. پیمانهایی که قرارداد حاکمیت و تابعیت هستند، و برابری در کار نیست. همهی ادیان نوری بر شالودهی این گونه پیمان که عهد و میثاق مینامند، بنا شده است! آنها دیگر خوشه نیستند که تخمهایشان انسانها باشند. اینجاست که امکان حق، از خود بودن از بین میرود. با تابعیت، انسان دیگر حق ندارد، بلکه وظیفه و تکلیف دارد و مجبور است به اکراه آن را بکند و اگر نکند، گناهکار و مجرم و گمراه و مقصر است. همان واقعیت یابی مداوم تابعیت از حاکمیت است. به همین دلیل انسان در هر اندیشه و گفتار و کردار، به دست خود، خود را ذبح و قربانی میکند! برای همین است که ایرانی کلمهای به نام وظیفه نداشته است، بلکه واژهی خویشکاری را بکار میبرده است. کاری که از گوهر خود آدمی روییده باشد و قدرتی به او تحمیل (امر و نهی و ترس از دوزخ...) نکرده باشد، او را شاد میکند و خوشی میآورد. با نیکی کردن جان آدمی شیرین، و با بدی کردن تلخ میشود. در فرهنگ ایران، زندگی مزه دارد و لمس کردنی است و تشبیهی نیست! ذوق=مزه=مزیدن بن کیهانی در گیتی، در خود و در جانهای دیگر. فرهنگ ایران خرد را آتشی (تخم آتش) ناسوز میدانست، که در تن قرار میگیرد و گرمایش از همهی روزنههای حواس در تن با پدیدههای جهان جفت (یوغ) میشود و آنها را میمزد و از تلخی و شیرینی آنهاست که جان در مییابد و این خود خرد است که ارزشهای نیک و بد را روشن میسازد و میگذارد